غزل شمارهٔ 18
Toggle stanza 1چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را
11
چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را
که نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را
22
به کف داریم از بهر قبول ساعدش جانی
زهی دولت اگر ننهد به سینه دست رد ما را
33
دلی پر چاکها داریم در بحر امید از وی
مباد آن روز کاید ز آب خالی این سبد ما را
44
ز ما مشت خسان دور است پابوس سمند او
چنین کین بخت توسن می زند هر دم لگد ما را
55
بجز آواز پیکانهای او از خاک ما ناید
گر افشارد پس از مردن معاذالله لحد ما را
66
جسد افتد به زیر پا و جان گرد سرش گردد
چو سازد زخم تیغ او جدا جان از جسد ما را
77
نه حد ماست با این لطف و شیرینی سخن جامی
به یاد آن دهان از غیب می آید مدد ما را
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

