Toggle stanza 1
در کمندت به گرفتاری من نیست کسی
1

در کمندت به گرفتاری من نیست کسی

با سگانت به وفاداری من نیست کسی

2

با همه یاری و از یاری من بیزاری

در همه شهر به بی یاری من نیست کسی

3

زاریم در دل و دل در خم زلف تو نهان

جز تو واقف شده بر زاری من نیست کسی

4

تا لب لعل تو کام دل خونخواران است

از دل و دیده به خونخواری من نیست کسی

5

پیش رویت همه را دادن جان آسان است

بی تو جان داده به دشواری من نیست کسی

6

سر ز سودای کسان دل ز غم غیر تهیست

در ره تو به سبکباری من نیست کسی

7

گفتیم حال تو بر بستر غم جامی چیست

قدمی نه که به بیماری من نیست کسی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور