غزل شمارهٔ 246
Toggle stanza 1به بستان میگذر وز چهره گلها را خجل میکن
11
به بستان میگذر وز چهره گلها را خجل میکن
همیزن خنده وز لب غنچهها را منفعل میکن
22
بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر تو
ندارد حکم، هم خود میکش و هم خود بحل میکن
33
نشاید منزل تو زآب و گل گاهی که میآیی
گذر بر دیده ره بر سینه جا در جان و دل میکن
44
مزاجت منحرف میبینم ای خلوتنشین گاهی
به کوی نیکوان کسب هوای معتدل میکن
55
لبم را با لب او متصل کردی خیال ای دل
چه جانافزا خیالی کردی این را متصل میکن
66
نشان پاش تا ماند پی بوسیدن ای دیده
به هر راهی که آن مه میرود از گریه گل میکن
77
دلت زان بت پر ای جامی به کعبه رو چه میآری
بدین دل روی در بتخانه چین و چگل میکن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

