غزل شمارهٔ 399
Toggle stanza 1بیا ای همچو گل رنگین تو را دامن به خون من
11
بیا ای همچو گل رنگین تو را دامن به خون من
یکی چون لاله با داغ توبیرون و درون من
22
ستون خانه آهم سوخت بگذر ای لب شیرین
تماشا کردن فرهاد را بر بیستون من
33
نمی خواهم ز باده سرخرویی تا شد از لعلت
حساب سیل اشک سرخ جام لاله گون من
44
فراهم کی شود کارم ز عقل و صبر و دین زینسان
که سنگ انداخت در هنگامه ایشان جنون من
55
شدی طالع ز اوج حسن و از خود بی خودم کردی
بدین دولت نشد جز حسن طالع رهنمون من
66
چنان بگداختم بی تو که گر از سرکشم خرقه
توان راز درون را یک به یک خواند از برون من
77
چه حاصل گر فسون دوستی شد شعر من جامی
چو هرگز در پریرویان نمیگیرد فسون من
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

