Toggle stanza 1
تا کیم خاطر آسوده به غم رنجه کنی
1

تا کیم خاطر آسوده به غم رنجه کنی

جان فرسوده ام از تیغ ستم رنجه کنی

2

گفته ای کم کنمت رنجه چه رنجی بسیار

رنجش من همه آن ست که کم رنجه کنی

3

گرچه دیده ست بسی رنج ز چشمم قدمت

چشم بر راه تو دارم که قدم رنجه کنی

4

از غم نامه و نام تو خرابم چه شود

که به حرفی دو سه یک بار قلم رنجه کنی

5

تنگ شد شهر وجود از تو رقیبا بر من

قدم آن به که به صحرای عدم رنجه کنی

6

ستم از دست تو باشد کرم آن دولت کو

که تو دستی پی قتلم ز کرم رنجه کنی

7

جامی از دیده قدم کن چه روی بر در یار

حیف باشد که به پا خاک حرم رنجه کنی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور