غزل شمارهٔ 27
شاعر: جامی
Toggle stanza 1زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را
زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را
شاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را
از در مسجد درآ با آن دو ابروی و ببین
پشت سوی قبله رو در روی خود محراب را
پسته را تا زان دهان و لب رساند دل به کام
دل به تنگ آمد ازین معنی اولوالالباب را
باد شبها خاک پایت زیر سر خوابم حرام
گر ندانم دولت بیدار خود این خواب را
نیست از قتل محبان غمزه ات هرگز ملول
کی ملالت خیزد از خون ریختن قصاب را
در نمی آید دلم را راحتی از هیچ باب
بر وی از پیکان دری بگشای فتح الباب را
نیست دلکشتر سرودی جامی از نظم خوشت
وقت خوش می کن بدین دلکش سرود احباب را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 12
چشمِ روشن میدهد از کف دلِ بیتاب را
صفحهٔ آیینه بال و پر شود سیماب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
میتوان در زلفِ او دیدن دلِ بیتاب را
پردهپوشی چون کند شب گوهرِ شبتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
نم به دل نگذاشت خونم خنجرِ قصاب را
جذبهٔ من میکِشد از صلبِ آهن آب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 15
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

