Toggle stanza 1
این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنین
1

این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنین

کس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین

2

ای که می بینم تو را اکنون عنان دل به کف

حال من بین دل مده از دست زنهار این چنین

3

نی ز بختم روی یاری نی ز یار امید لطف

آه من چون می زیم بخت آنچنان یار این چنین

4

در خور مهر و وفا گر نیستم بهر خدا

از جفاهای خودم محروم مگذار این چنین

5

نور چشم من چه واقع شد گناه ما چه بود

کز نظر انداختی ما را به یکبار این چنین

6

دل ندادم تا ندیدم از تو صد لطف و کرم

من چه دانستم که خواهی شد ستمگار این چنین

7

گر به تیغ عشق جامی کشته شد تدبیر چیست

عشق اگر این ست خواهد کشت بسیار این چنین

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور