غزل شمارهٔ 260
Toggle stanza 1صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراش
11
صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراش
چهره حال خود از ناخن فکرت بخراش
22
غایبان را نبود بهره ای از نفخه قرب
هر زمان نفخه دیگر گذرد حاضر باش
33
روی در عشق کن واز دو جهان یکتا شو
زانکه سد ره تو فکر معاد است و معاش
44
پرده چشم شهودت ز رخ شاهد عشق
نیست جز هستی تو کاش نمی بودی کاش
55
شاید آن طایر اقبال شکار تو شود
دام تجرید بنه دانه اخلاص بپاش
66
ژنده فقر مده اطلس شاهی مستان
که نیرزد به جوی پیش من این جنس قماش
77
جامی از رنگ سخن سر سخنگو دانند
لب فروبند مبادا که شود سر تو فاش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

