Toggle stanza 1
دل که در باغ ز هر گل غم یارش گیرد
1

دل که در باغ ز هر گل غم یارش گیرد

مرغ نالان سبق از ناله زارش گیرد

2

می کند پا به رکاب آن مه و من می میرم

که چنین تنگ چرا زین به کنارش گیرد

3

ابروش چون نگرم خط خوشش پیش نظر

کم توان دید مه نو که غبارش گیرد

4

حلقه گیسوی او طوق بلا شد جان را

آه اگر خط سیه گرد عذارش گیرد

5

مدعی گفت زر خالصم از سنگ بلا

محک تجربه ای کو که عیارش گیرد

6

گر به مجنون گذرد ناقه لیلی پس مرگ

دست بیرون کند از خاک و مهارش گیرد

7

حالیا زان لب میگون شده جامی مست است

وای روزی که ازان باده خمارش گیرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور