غزل شمارهٔ 431
Toggle stanza 1رخت را مه نخوانند اهل توجیه
11
رخت را مه نخوانند اهل توجیه
که روشن نیست چندان وجه تشبیه
22
مکن از خوان وصلت منع سایل
که خارج باشد از قانون توجیه
33
غمت با دل دو حرف آمد ز یک جنس
که آن مدغم بود وین مدغم فیه
44
اگر حاجت به شمع افتد شبت را
ز جان رشته دهم وز چشم و دل پیه
55
چه سان آیم برون از تیه عشقت
که موسی بود سرگردان درآن تیه
66
چوها چشم همه کردم بدین حرف
تورا بر انتظار خویش تنبیه
77
مس خود را مکن جامی زراندود
که پیش ناقدان خوش نیست تمویه
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

