غزل شمارهٔ 418
شاعر: جامی
Toggle stanza 1من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه
گریه گویند گناه است ز شوق رخ خوب
چند دور از تو بود دیده من غرق گناه
خاطر از مشغله خسته دلان رنجه مدار
پادشا را نبود چاره ز غوغای سپاه
کرده ام جای به سر خاک کف پای تو را
جای آن دارد اگر سرکشم از افسر جاه
سرو را زیب قبا کنی و بس فتنه که خاست
وای اگر بر سر آن برشکنی طرف کلاه
دل ما را کنی از لطف دو رخ بسته خویش
کس ندارد دل درویش بدین لطف نگاه
نیست کس محرم راز دهنش بر ذقنش
لب بنه جامی و این راز فروگوی به چاه
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه
آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 171 - در مدح خواجه مردانشاه
نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت، دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد، تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست، شرابدار گفت: هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید.
نوشیروان گفت: بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده.
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 8
آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماه
به جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 840
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه
گر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

