غزل شمارهٔ 156
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چو از تن تیر تو جان را بدزدد
11
چو از تن تیر تو جان را بدزدد
ز تیرت سینه پیکان را بدزدد
22
گریزم در خدا چون بینم آن چشم
مباد آن کافر ایمان را بدزدد
33
خطت بنهفت لب را در شگفتم
که چون خضر آب حیوان را بدزدد
44
زند شب رخنه دل در باغ وصلت
که تا سیب زنخدان را بدزدد
55
شب عاشق نگردد بی تو روشن
وگر خود ماه تابان را بدزدد
66
چه باشد کز عدم دزدی زند نقب
ز عمرم روز هجران را بدزدد
77
چو لب شد خوان حسنت را نمکدان
دلم خواهد نمکدان را بدزدد
88
چو خواند شعر جامی را سخندان
نه تنها شعر دیوان را بدزدد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

