غزل شمارهٔ 264
شاعر: جامی
Toggle stanza 1دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلند
دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلند
وه که خون شد جگرم زین دل دشوار پسوند
رنج بی فایده چندین مکش ای خواجه حکیم
کی بود مرهم داغ تو مرا فایده مند
هر درختی که دلم در چمن عیش نشاند
تندباد غمت آمد همه از بیخ بکند
خنده غنچه بود وقت گل از گریه ابر
گریه من نگر ای غنچه سیراب و بخند
خط شبرنگ تو دودی ست کز آتش برخاست
چون پی چشم بدان خال سیه سوخت سپند
من نیم آن که کشم از خط سودای تو سر
گرچه سازند جدا چون قلمم بند ز بند
کی رسد دست به مشکین رسنت جامی را
همتش گرچه بر اوج فلک انداخت کمند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند
که به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَنْد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 181
ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بند
بنده نفس خودی دعوی آزادی چند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
قامتت نیزه و رخسار تو ای عشوه پسند
آفتابیست که گشته ست یکی نیزه بلند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

