غزل شمارهٔ 10
شاعر: جامی
Toggle stanza 1اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما
اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما
بریدن از تو نتوانیم قطعا
پزم با آه دل زان لب خیالی
بلی بی دود نتوان پخت حلوا
جفاها خواهمت فرمود گفتی
خدا را ماه من اینها مفرما
بود جای خیالت خانه چشم
به مردم گفتهام این نکته صد جا
به گوشت میبرد سر زلف مشکین
دگر ز اندازه بیرون مینهد پا
سر بی مغز زاهد را توان کرد
برابر با کدو حاشا و کلا
به قتل جامی ای جان رنجه گشتی
کرم کردی جزاک الله خیرا
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شبی دیرند و ظلمت را مهیا
چو نابینا درو دو چشم بینا
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 1
مرا حلوا هوس کردست حلوا
میفکن وعده حلوا به فردا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 106
بکت عینی غداه البین دمعا
و اخری بالبکا بخلت علینا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 109
تو بشکن چنگ ما را ای معلا!
هزاران چنگ دیگر هست اینجا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 110
دلارام نهان گشته ز غوغا
همه رفتند و خلوت شد برون آ
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 99
چنین گفتهست کسری باربد را
که بیاندوه اگر خواهی تو خود را
عطارالهی نامهبخش سیزدهم(12) پند کسری
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

