بخش 27 - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد
Toggle stanza 1یافت ناگاه آن حکیمک راه
11
یافت ناگاه آن حکیمک راه
پیش جمعی از اولیاء الله
22
فصل دی بود و منقلی آتش
شعله می زد میان ایشان خوش
33
شد بتقریب آتش و منقل
از خلیل بری ز نقص و خلل
44
ذکر آن قصه کهن به تمام
که بر او نار گشت برد و سلام
55
آن حکیمک ز جهل و استنکار
گفت بالطبع محرق آمد نار
66
آنچه بالطبع محرق است کجا
گردد از مقتضای طبع جدا
77
یکی از حاضران ز غیرت دین
گفت هین دامنت بیار و ببین
88
منقل آتشین به دامان ریخت
آتش خجلتش ز جان انگیخت
99
گفت در کن میان آتش دست
هیچ گرمی ببین در آتش هست
1010
چون نه دستش بسوخت نی دامن
شد ازان جهل او بر او روشن
1111
طبع را هم مسخر حق دید
جانش از تیرگی جهل رهید
1212
اگر آن علم او یقین بودی
قصه او کی اینچنین بودی
1313
علم کامد یقین ز بیم زوال
به یقین ایمن است در همه حال
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

