غزل شمارهٔ 393
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
11
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
22
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن
33
به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن
44
مرادِ دل ز تماشای باغِ عالم چیست؟
به دستِ مردمِ چشم از رخِ تو گل چیدن
55
به مِیْ پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن
66
به رحمتِ سرِ زلفِ تو واثقم ورنه
کشش چو نَبوَد از آن سو چه سود کوشیدن؟
77
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بیعملان واجب است نشنیدن
88
ز خطّ یار بیاموز مِهر با رخِ خوب
که گرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن
99
مبوس جز لبِ ساقی و جامِ می حافظ
که دستِ زهد فروشان خطاست بوسیدن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
میان باغ حرام است بی تو گردیدن
که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 465
مرا که دست به خواب است وقت گل چیدن
چه دل گشایدم از گرد باغ گردیدن؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6322
زکات صحت جسم است خسته پرسیدن
نگاهبانی عمرست پیش پا دیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6323
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6324

