غزل شمارهٔ 178
Toggle stanza 1تاجر شوق بدان ره به تجارت نرود
11
تاجر شوق بدان ره به تجارت نرود
که ره انجامد و سرمایه به غارت نرود
22
چه نویسم به تو در نامه؟ کز انبوهی غم
نیست ممکن که روانی ز عبارت نرود
33
از حیا گیر نه از جور گر آن مایه ناز
کشته تیغ ستم را به زیارت نرود
44
وصل دلدار نه خلدست همان به، همدم
که نگویی سخن و عرض بشارت نرود
55
دل بدان گونه بپالای که در خواهش دید
دیده خون گردد و از دیده بصارت نرود
66
قصر و مهمانکده حاتم و کسری بگذار
نام از رفتن آثار عمارت نرود
77
حج درویش طمع پیشه نیرزد به قبول
تا که اندوخته کدیه به غارت نرود
88
تو به یک قطره خون ترک وضو گیری و ما
سیل خون از مژه رانیم و طهارت نرود
99
رمز بشناس که هر نکته ادایی دارد
محرم آنست که ره جز به اشارت نرود
1010
زاهد از حور بهشتی به جز این نشناسد
که شود دستزد شوق و بکارت نرود
1111
غالب خسته به کوی تو رهین تپشی ست
که به شاهی ننشیند به وزارت نرود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

