Toggle stanza 1
تاجر شوق بدان ره به تجارت نرود
1

تاجر شوق بدان ره به تجارت نرود

که ره انجامد و سرمایه به غارت نرود

2

چه نویسم به تو در نامه؟ کز انبوهی غم

نیست ممکن که روانی ز عبارت نرود

3

از حیا گیر نه از جور گر آن مایه ناز

کشته تیغ ستم را به زیارت نرود

4

وصل دلدار نه خلدست همان به، همدم

که نگویی سخن و عرض بشارت نرود

5

دل بدان گونه بپالای که در خواهش دید

دیده خون گردد و از دیده بصارت نرود

6

قصر و مهمانکده حاتم و کسری بگذار

نام از رفتن آثار عمارت نرود

7

حج درویش طمع پیشه نیرزد به قبول

تا که اندوخته کدیه به غارت نرود

8

تو به یک قطره خون ترک وضو گیری و ما

سیل خون از مژه رانیم و طهارت نرود

9

رمز بشناس که هر نکته ادایی دارد

محرم آنست که ره جز به اشارت نرود

10

زاهد از حور بهشتی به جز این نشناسد

که شود دستزد شوق و بکارت نرود

11

غالب خسته به کوی تو رهین تپشی ست

که به شاهی ننشیند به وزارت نرود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور