غزل شمارهٔ 140

Toggle stanza 1
گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزد
1

گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزد

از آن که دررسد از راه میهمانش و لرزد

2

نفس به گرد دل از مهر می تپد به فراقت

چو طایری که بسوزانی آشیانش و لرزد

3

منم به وصل به گنجینه راه یافته دزدی

که در ضمیر بود بیم پاسبانش و لرزد

4

دگر به کام خود ای دل چه بهره برد توانی

ز ساده ای که زنی بوسه بر دهانش و لرزد

5

نترسد ار ز گسستن خدا نخواسته باشد

چرا رسد سر آن طره بر میانش و لرزد؟

6

ز شور ناله دل دارد اضطراب روانم

چو رایضی که ز کف در رود عنانش و لرزد

7

ز جنبش مژه مانی دم نگاه به مستی

که بی اراده جهد تیر از کمانش و لرزد

8

ز شیخ وجد به ذوق نشاط نغمه نیابی

مگر به دل گذرد مرگ ناگهانش و لرزد

9

فغان ز خجلت صراف کم عیار که ناگه

برآورند زر قلب از دکانش و لرزد

10

گر از فشاندن جان شور نیست در سر غالب

چرا به سجده نهد سر بر آستانش و لرزد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور