Toggle stanza 1
بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایم
1

بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایم

از خود گذشته و سر راهش گرفته ایم

2

دل با حریف ساخته و ما ز سادگی

بر مدعای خویش گواهش گرفته ایم

3

آوارگی سپرده به ما قهرمان شوق

ما همتی ز گرد سپاهش گرفته ایم

4

از چشم ما خیال تو بیرون نمی رود

گویی به دام تار نگاهش گرفته ایم

5

در هر نوردش از دل اغیار محضری ست

صد خرده بر دو زلف سیاهش گرفته ایم

6

در عرض شوق صرفه نبردیم در وصال

در شکوه های خواه مخواهش گرفته ایم

7

با حسن خویش را چه قدر می توان شکست

عبرت ز حال طرف کلاهش گرفته ایم

8

دیگر ز دام ذوق تماشا نمی رود

در حلقه کشاکش آهش گرفته ایم

9

دلتنگی پریرخ کنعان ز رشک دوست

دانیم ما که در بن چاهش گرفته ایم

10

حرفی مزن ز غالب و رنج گران او

کوهی معارض پر کاهش گرفته ایم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور