Toggle stanza 1
هر ذره را فلک به زمین‌بوس می‌رسد
1

هر ذره را فلک به زمین‌بوس می‌رسد

گر خاک راست دعوی ناموس می‌رسد

2

زان می که صاف آن به بتان وقف کرده‌اند

درد ته پیاله به طاووس می‌رسد

3

زین سان که خو گرفته عاشق‌کشی‌ست حسن

مر شمع را شکایت فانوس می‌رسد

4

خود پیش خود کفیل گرفتاری منست

هردم به پرسش دل مأیوس می‌رسد

5

بیرون میا ز خانه به هنگام نیمروز

رشک آیدم که سایه به پابوس می‌رسد

6

ارباب جاه را ز رعونت گزیر نیست

کاین نشئه از شراب خم کوس می‌رسد

7

گفتم به وهم پرسش عبرت برای چه؟

گفتا ز طوف دخمه کاووس می‌رسد

8

سجاده رهن می‌نپذیرفت می‌فروش

کاین را نسب به خرقه سالوس می‌رسد

9

خون موج‌زن ز مغز رگ جان ندیده‌ای

دانی که از تراوش کیموس می‌رسد

10

خشکست گر دماغ ورع غالبا چه بیم

کز ذوق سودن کف افسوس می‌رسد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور