غزل شمارهٔ 248
Toggle stanza 1آنم که لب زمزمه فرسای ندارم
11
آنم که لب زمزمه فرسای ندارم
در حلقه سوهان نفسان جای ندارم
22
خاموشم و در دل ز ملالم اثری نیست
سرجوش گداز نفسم لای ندارم
33
خود رشته زند موج گهر گرچه من اکنون
جز رعشه به دست گهرآمای ندارم
44
لرزد ز فرو ریختنش خامه در انشا
آن نیست که حرفی جگرآلای ندارم
55
ناز تو فراوان بود و صبر من اندک
تو دست و دلی داری و من پای ندارم
66
بگذار که از راه نشینان تو باشم
پایی که شود مرحله پیمای ندارم
77
خاشاک مرا تاب شرر چهره فروزست
در جلوه سپاس از چمن آرای ندارم
88
بی باده خجالت کشم از باد بهاری
صبح ست و دم غالیه اندای ندارم
99
واعظ دم گیرای خود آرد به مصافم
گویی دل خودکامه خودرای ندارم
1010
غالب سر و کارم به گدایی به کریم است
گر وایه من دیر رسد وای ندارم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

