Toggle stanza 1
خوش ست آن که با خویش جز غم ندارد
1

خوش ست آن که با خویش جز غم ندارد

ولی خوشترست آن که این هم ندارد

2

قوی کرده پیوند ناسور پشتش

گرانمایه زخمی که مرهم ندارد

3

سرابی که رخشد به ویرانه خوشتر

ز چشمی که پیرایه نم ندارد

4

به جوش عرق رنگ درباخت رویت

گل از نازکی تاب شبنم ندارد

5

گلت را نوا نرگست را تماشا

تو داری بهاری که عالم ندارد

6

چه ناکس شمرد آن که خون ریخت ما را

به تیغی که ترکیب او خم ندارد

7

ز ماتم نباشد سیه پوش زلفت

که هندو بدین گونه ماتم ندارد

8

نگهدار خود را وز آینه بگذر

نگاه تو پروای خود هم ندارد

9

سخن نیست در لطف این قطعه غالب

بهشتی بود هند کادم ندارد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور