غزل شمارهٔ 138
Toggle stanza 1صبح ست خوش بود قدحی بر شراب زد
11
صبح ست خوش بود قدحی بر شراب زد
یاقوت باده بر قوه آفتاب زد
22
نشتر به مغز پنبه مینا فرو برید
کافاق امتلا ز هجوم سحاب زد
33
ذوقی می مغانه ز کردار بازداشت
آه از فسون دیو که راهم به آب زد
44
تا خاک کشتگان فریب وفای کیست
کاندر هزار مرحله موج سراب زد
55
رنگی که در خیال خود اندوختم ز دوست
تا جلوه کرد چشمک برق عتاب زد
66
گفتم گره ز کار دل و دیده باز کن
از جبهه ناگشوده به بند نقاب زد
77
گر هوش ما بساط ادای خرام نیست
نقشی توان به صفحه دیبای خواب زد
88
تا در هجوم ناله نفس باختم به کوه
سنگ از گداز خویش به رویم گلاب زد
99
ای لاله بر دلی که سیه کرده ای مناز
داغ تو بر دماغ که بوی کباب زد؟
1010
غم مشربان به چشمه حیوان نمی دهند
موجی که دشنه در جگر از پیچ و تاب زد
1111
غالب کسان ز جهل حکیمش گرفته اند
بی دانشی که طعنه بر اهل کتاب زد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

