غزل شمارهٔ 237
شاعر: غالب دهلوی
Toggle stanza 1راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دل
11
راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دل
ناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل
22
آتش به دمی آب تسلی شود و من
خون گردم ازان تف که به جیحون رود از دل
33
خواهم که غم از کلبه من گرد برآرد
تا خواهش پیمودن هامون رود از دل
44
سیل آمد و جوشی زد و در بحر فرو شد
نیرنگ نگاهش چه به افسون رود از دل؟
55
با من سخن از سستی اوهام سراید
کم خرمی فال همایون رود از دل
66
شخصش به خیالم نزند پایچه بالا
هر چند ز جوش هوسم خون رود از دل
77
در طبع دگر ره ندهم هیچ هوس را
گر حسرت اشراق فلاطون رود از دل
88
گیرم ز تو شرمنده آزرم نباشم
نارفتن مهر تو ز دل چون رود از دل؟
99
زان شعر که در شکوه خوی تو سرایم
لفظم به زبان ماند و مضمون رود از دل
1010
غالب نبود کشت مرا پاره ابری
جز دود فغانی که به گردون رود از دل
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

