غزل شمارهٔ 168
شاعر: عراقی
Toggle stanza 1در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم
11
در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم
از خود شدم مبرا، وانگه به خود رسیدم
22
در خلوتی که ما را با دوست بود آنجا
گفتم به بیزبانی، بی گوش هم شنیدم
33
خورشید وحدت اینک از مشرق وجودم
طالع شده است، ازان من چون ذره ناپدیدم
44
باری، دری که هرگز بر کس نشد گشاده
سر ازل مرا داد، از لطف خود، کلیدم
55
چون محو گشتم از خود همراه من عراقی
بر آشیان وحدت بیبال و پر پریدم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم
تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 510
عاشق با بود نابود آرمیده بود و در خلوتخانه شهود آسوده، هنوز روی معشوق ندیده که نغمۀ- کن- اورا از خواب عدم برانگیخت، از سماع آن نغمه او را وجدی ظاهر گشت، از آن وجد وجودی یافت، ذوق آن نغمه در سرش افتاد. عشق شوری در نهاد ما نهاد.
مصراع: والاذن تعشق قبل العین احیاناً.
عراقیلمعاتلمعۀ هژدهم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

