Toggle stanza 1
از در یار گذر نتوان کرد
1

از در یار گذر نتوان کرد

رخ سوی یار دگر نتوان کرد

2

ناگذشته ز سر هر دو جهان

بر سر کوش گذر نتوان کرد

3

زان چنان رخ، که تمنای دل است

صبر ازین بیش مگر نتوان کرد

4

با چنین دیده، که پرخوناب است

به چنان روی نظر نتوان کرد

5

چون حدیث لب شیرینش رود

یاد حلوا و شکر نتوان کرد

6

سخن زلف مشوش بگذار

دل ازین شیفته‌تر نتوان کرد

7

قصهٔ درد دل خود چه کنم؟

راز خود جمله سمر نتوان کرد

8

غم او مایهٔ عیش و طرب است

از طرب بیش حذر نتوان کرد

9

گرچه دل خون شود از تیمارش

غمش از سینه به در نتوان کرد

10

ابتلایی است درین راه مرا

که از آن هیچ خبر نتوان کرد

11

گفتم: ای دل، بگذر زین منزل

محنت آباد مقر نتوان کرد

12

گفت: جایی که عراقی باشد

زود از آنجای سفر نتوان کرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور