غزل شمارهٔ 78
Toggle stanza 1از در یار گذر نتوان کرد
11
از در یار گذر نتوان کرد
رخ سوی یار دگر نتوان کرد
22
ناگذشته ز سر هر دو جهان
بر سر کوش گذر نتوان کرد
33
زان چنان رخ، که تمنای دل است
صبر ازین بیش مگر نتوان کرد
44
با چنین دیده، که پرخوناب است
به چنان روی نظر نتوان کرد
55
چون حدیث لب شیرینش رود
یاد حلوا و شکر نتوان کرد
66
سخن زلف مشوش بگذار
دل ازین شیفتهتر نتوان کرد
77
قصهٔ درد دل خود چه کنم؟
راز خود جمله سمر نتوان کرد
88
غم او مایهٔ عیش و طرب است
از طرب بیش حذر نتوان کرد
99
گرچه دل خون شود از تیمارش
غمش از سینه به در نتوان کرد
1010
ابتلایی است درین راه مرا
که از آن هیچ خبر نتوان کرد
1111
گفتم: ای دل، بگذر زین منزل
محنت آباد مقر نتوان کرد
1212
گفت: جایی که عراقی باشد
زود از آنجای سفر نتوان کرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

