Toggle stanza 1
من رنجور را یک دم نپرسد یار چتوان کرد؟
1

من رنجور را یک دم نپرسد یار چتوان کرد؟

نگوید: چون شد آخر آن دل بیمار چتوان کرد؟

2

تنم از رنج بگدازد، دلم از غم به جان آرد

چنین است، ای مسلمانان مرا غمخوار چتوان کرد؟

3

ز داروخانهٔ لطفش چو دارو جان نمی‌یابد

بسازم با غم دردش بنالم زار چتوان کرد؟

4

دلا، بر من همین باشد که جان در راه او بازم

اگر آن ماه ننماید مرا رخسار چتوان کرد؟

5

چو از خوان وصال او ندارم جز جگر قوتی

بخایم هم از بن دندان جگر ناچار چتوان کرد؟

6

سحرگاهان به کوی او بسی رفتم به بوی او

بسی گفتم: قبولم کن، نکرد آن یار چتوان کرد؟

7

چنان نالیدم از شوقش که شد بیدار همسایه

ز خواب این دیدهٔ بختم نشد بیدار چتوان کرد؟

8

مرا چون نیست از عشقش به جز تیمار و غم روزی

ضرورت می‌خورم هر دم غم و تیمار چتوان کرد؟

9

عراقی نیک می‌خواهد که فخر عالمی باشد

ولیکن یار می‌خواهد که باشد عار چتوان کرد؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور