غزل شمارهٔ 24
Toggle stanza 1جانا، نظری، که دل فگار است
11
جانا، نظری، که دل فگار است
بخشای، که خسته نیک زار است
22
بشتاب، که جان به لب رسید است
دریاب کنون، که وقت کار است
33
رحم آر، که بیتو زندگانی
از مرگ بتر هزار بار است
44
دیری است که بر در قبول است
بیچاره دلم ، که نیک خوار است
55
نومید چگونه باز گردد؟
از درگهت، آن کامیدوار است
66
ناخورده دلم شراب وصلت
از دردی هجر در خمار است
77
مگذار به کام دشمن ، ای دوست
بیچاره مرا ، که دوستدار است
88
رسواش مکن به کام دشمن
کو خود ز رخ تو شرمسار است
99
خرم دل آن کسی، که او را
اندوه و غم تو غمگسار است
1010
یادیش ازین و آن نیاید
آن را که، چو تو نگار، یار است
1111
کار آن دارد، که بر در تو
هر لحظه و هر دمیش بار است
1212
نی آنکه همیشه چون عراقی
بر خاک درت چو خاک خوار است
زمین

