غزل شمارهٔ 19
Toggle stanza 1ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست
11
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست
خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست
22
چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو؟
که از نظارگیان ناله و فغان برخاست
33
به تیر غمزه، ازین بیش، خون خلق مریز
که رستخیز به یکباره از جهان برخاست
44
بدین صفت که تو آغاز کردهای خونریز
چه سیل خواهد ازین تیره خاکدان برخاست!
55
بیا و آب رخ از تشنگان دریغ مدار
طریق مردمی آخر نه از جهان برخاست؟
66
چنین که من ز فراق تو بر سر آمدهام
گرم تو دست نگیری کجا توان برخاست؟
77
تو در کنار من آ، تا من از میان بروم
که هر کجا که برآید یقین گمان برخاست
88
به بوی آنکه به دامان تو درآویزد
دل من از سر جان آستینفشان برخاست
99
عراقی از دل و جان آن زمان امید برید
که چشم مست تو از خواب سرگران برخاست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست
ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1654
مگر که صبح ز بالین آسمان برخاست
که او چو خاست غبار از دل جهان برخاست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 8 - این قصیده ایضا در استدعای صحت و بیان مدحت ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان گفته شده

