غزل شمارهٔ 144
Toggle stanza 1باز غم بگرفت دامانم، دریغ
11
باز غم بگرفت دامانم، دریغ
سر برآورد از گریبانم دریغ
22
غصه دمدم میکشم از جام غم
نیست جز غصه گوارانم، دریغ
33
ابر محنت خیمه زد بر بام دل
صاعقه افتاد در جانم، دریغ
44
مبتلا گشتم به درد یار خود
کس نداند کرد درمانم، دریغ
55
در چنین جان کندنی کافتادهام
چاره جز مردن نمیدانم، دریغ
66
الغیاث! ای دوستان، رحمی کنید
کز فراق یار قربانم، دریغ
77
جور دلدار و جفای روزگار
میکشد هر یک دگرسانم، دریغ
88
گرچه خندم گاه گاهی همچو شمع
در میان خنده گریانم، دریغ
99
صبح وصل او نشد روشن هنوز
در شب تاریک هجرانم، دریغ
1010
کار من ناید فراهم، تا بود
در هم این حال پریشانم، دریغ
1111
نیست امید بهی از بخت من
تا کی از دست تو درمانم؟ دریغ
1212
لاجرم خون خور، عراقی، دم به دم
چون نکردی هیچ فرمانم، دریغ
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

