غزل شمارهٔ 1416

Toggle stanza 1
اگر از گدازم نمی گل کند
1

اگر از گدازم نمی گل کند

دو عالم ز من شیشه پُر مل ‌کند

2

محیط است چون محو گردد حباب

ز خود گم شدن جزو را کل ‌کند

3

غباری که دل اوج پرواز اوست

به گردون رسد گر تنزل کند

4

به‌هر ششجهت جلوه پیچیده است

کسی تاکی از خود تغافل ‌کند

5

زکیفیت این بهارم مپرس

مژه گر گشایی قدح گل کند

6

به سودای زلف تو دود دماغ

به سر پیچد و ناز کاکل‌ کند

7

زفکرخطت جوهرآینه

خسک وقف جیب تأمل کند

8

تردد خجالت‌کش دست و پاست

کسی تاکجاها توکل‌کند

9

خزان طرب بی‌دماغی مباد

بهار است اگر شیشه قلقل کند

10

به تدبیر ازین بحر نتوان ‌گذشت

شکستی‌ست‌ گر موج ما پل ‌کند

11

سر ما نگردد ز دور هوس

اگر چرخ ترک تسلسل‌ کند

12

شود سفله ‌از صوف و اطلس بزرگ

خران را اگر آدمی جل کند

13

خنک‌تر ز زاغ است تقلید کبک

که هندوستانی تمغل کند

14

به رنگی‌ست بیدل پریشانی‌ام

که از سایه‌ام طرح سنبل کند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور