غزل شمارهٔ 1416
Toggle stanza 1اگر از گدازم نمی گل کند
11
اگر از گدازم نمی گل کند
دو عالم ز من شیشه پُر مل کند
22
محیط است چون محو گردد حباب
ز خود گم شدن جزو را کل کند
33
غباری که دل اوج پرواز اوست
به گردون رسد گر تنزل کند
44
بههر ششجهت جلوه پیچیده است
کسی تاکی از خود تغافل کند
55
زکیفیت این بهارم مپرس
مژه گر گشایی قدح گل کند
66
به سودای زلف تو دود دماغ
به سر پیچد و ناز کاکل کند
77
زفکرخطت جوهرآینه
خسک وقف جیب تأمل کند
88
تردد خجالتکش دست و پاست
کسی تاکجاها توکلکند
99
خزان طرب بیدماغی مباد
بهار است اگر شیشه قلقل کند
1010
به تدبیر ازین بحر نتوان گذشت
شکستیست گر موج ما پل کند
1111
سر ما نگردد ز دور هوس
اگر چرخ ترک تسلسل کند
1212
شود سفله از صوف و اطلس بزرگ
خران را اگر آدمی جل کند
1313
خنکتر ز زاغ است تقلید کبک
که هندوستانی تمغل کند
1414
به رنگیست بیدل پریشانیام
که از سایهام طرح سنبل کند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

