Toggle stanza 1
کلاه هرکه فلک بر سماک می‌فکند
1

کلاه هرکه فلک بر سماک می‌فکند

سرش چو آبله آخر به خاک می فکند

2

به‌ گم شدن چو نگین بی‌نیاز شهرت باش

که ناز نام تو را در مغاک می‌فکند

3

چو صبح تا ز گریبان سری برون آری

زمانه رخت‌ تو بر دوش‌ چاک می‌فکند

4

به‌ کارگاه تعین‌ که «‌لاشریک له‌» است

خلل اگر فکند اشتراک می‌فکند

5

ز جوش‌ گریهٔ مستانه‌ای‌ که دارد ابر

چه‌ شیشه‌ها که نه‌ در پای‌ تاک می‌فکند

6

ز امتلا مپسندید خواری نعمت

که شاخ میوه‌ ز سیری به خاک می‌فکند

7

عرق‌ که جبههٔ‌ تسلیم‌ سرفکندهٔ اوست

گره به رشتهٔ ما شرمناک می‌فکند

8

رهت‌ گل است به آهستگی قدم بردار

که جهد لکه به دامان پاک می‌فکند

9

ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل

که طاقتت به جهان هلاک می‌فکند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور