غزل شمارهٔ 2177
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1چه حاجتست به بند گران تدبیرم
11
چه حاجتست به بند گران تدبیرم
چو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم
22
اثر طرازی اشک چکیده آن همه نیست
توان به جنبش مژگانکشید تصویرم
33
ز بسکه ششجهت از منگرفته است غبار
اگر به چرخ برآیم همان زمینگیرم
44
ز یأس قامت خمگشته نالهام نفس است
شکستهاند به درد کمان تدبیرم
55
جنون من چو نگه قابل تسلی نیست
مگر به دیدهٔ حیرانکنند زنجیرم
66
نگشت لنگر آسایشم زمینگیری
چو سایه می برد از خویش پای در قیرم
77
نوای پست و بلند زمانه بسیارست
خیال چند فریبد به هر بم و زیرم
88
رمید فرصت هستی و من ز سادهدلی
چو صبح میروم از خویش تا نفسگیرم
99
دلیل حجت جاوید بیش از اینم نیست
که بیتو زندهام و یک نفس نمیمیرم
1010
به جای ناله نفس هم اگر کشم کم نیست
نمانده است دماغ خیال تأثیرم
1111
هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید
به حیرتم من بیدل دل از که برگیرم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

