غزل شمارهٔ 2178

Toggle stanza 1
چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم
1

چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم

که آواز پر طاووس می‌آید به زنجیرم

2

دلم یک ذره خالی نیست از عرض مثال من

بهارم هر کجا رنگیست می‌نازد به تصویرم

3

کتاب صلح کل ناز عبارت برنمی‌دارد

ز بخت ما و من چون خامشی صافست تقریرم

4

به دام حیرت صیادکو اندیشهٔ فرصت

چکیدن در شکست رنگ دارد خون نخجیرم

5

سری در خویش دزدیدم به فکر حلقهٔ زلفی

دهان مارگل کرد از گریبان گلوگیرم

6

سراپایم خطی داردکه خاموشیست مضمونش

قضاگویی به ‌کلک موی چینی ‌کرد تحریرم

7

چو موج‌گوهرم باید زمینگیر ادب بودن

برش قطع روانی‌ کرده است از آب شمشیرم

8

چه سازم سستی طالع زخویشم برنمی‌آرد

وگرنه چون مژه در پر زدنها نیست تقصیرم

9

غبار حسرتم وامانده از دامان پروازی

دهد هرکس به بادم می‌تواند کرد تعمیرم

10

ز ساز هستی‌ام با وضع حیرانی قناعت‌کن

نفس در خانهٔ نقاش گم کرده‌ست تصویرم

11

نشاند آخر هجوم غفلتم در خاک نومیدی

به‌رنگ خواب‌با واماندگی بوده‌ست تغییرم

12

ز بی‌قدری ندارم اعتبار نقطهٔ جهلی

کتاب آسمان دانستم و این است تفسیرم

13

گهی از شوق می‌بالم‌گهی از درد می‌کاهم

نوای‌گفت وگو پیرایهٔ چندین بم و زیرم

14

بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل

چو آه شمع یکسر رنگ می‌باشد پر تیرم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور