غزل شمارهٔ 1312
Toggle stanza 1صفا فریب فقیهان نفس گداختهاند
11
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاند
که هر طرف چو تیمم وضوی ساختهاند
22
درین بساط به جز رنگ رفته چیزی نیست
کسی چسان برد آن بازییی که باختهاند
33
ز وضع بیبری سرو و بید عبرتگیر
که گردنند و عجب مختلف فراختهاند
44
مآل رونق گل تا به داغ پنهان نیست
درین چمن همه طاووسهای فاختهاند
55
ز عرض شوکت دونان مگو که موری چند
ز بال بر سر خود تیغ فتنه آختهاند
66
مده ز سعی فضولی غبار امن به باد
به هیچ ساختگان قدر خود شناختهاند
77
ز استقامت یاران عرصه هیچ مپرس
چو شمع جمله علمهای رنگ باختهاند
88
به گرد قافلهٔ رفتگان رسیدن نیست
نفس مسوز که بسیار پیش تاختهاند
99
مباش غافل از انداز شعر بیدل ما
شنیدنیست نوایی که کم نواختهاند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

