غزل شمارهٔ 1311
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
11
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند
22
نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال
عرصه خالی و ز حیرت سپر انداختهاند
33
در مقامیکه دل و دیده و دیدار یکیست
همه داغند که آیینه نپرداختهاند
44
چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور
عرض هر رنگ که دادند همان باختهاند
55
همچو عنقاکه به جز نام ندارد اثری
همه آوازه ی پرواز ز پر ساختهاند
66
بلبلانچمن قرب بهآهنگیقین
میسرایند و همان هم سبق فاختهاند
77
از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم
خود نمایان خیال آینه پرداخته اند
88
گر به منزل نرسیده ست کسی نیست عجب
کان سوی خویش ندارند ره و تاختهاند
99
چاره ی خودسری خلق چه امکان دارد
ششجهت انجمن عیش به غم ساختهاند
1010
خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست
بیدل اینها همه خویشند که نشناختهاند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

