غزل شمارهٔ 972

Toggle stanza 1
اگر معشوق‌ بی‌مهر است‌ وگر عاشق‌ وفا دارد
1

اگر معشوق‌ بی‌مهر است‌ وگر عاشق‌ وفا دارد

تماشا مفت دیدنها محبت رنگها دارد

2

شرار کاغذ ما خندهٔ دندان‌ نما دارد

طربها وقف بیتابی ‌که آهنگ فنا دارد

3

به واماندن نکردم قطع امید ز خود رفتن

شکست بال اگر پرواز گم‌کرده صدا دارد

4

ز بس مطلوب هر کس بی‌ طلب آماده است اینجا

اجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد

5

درین محفل زبونیم آنقدر از سستی طالع

که رنگ ناتوانی هم شکست کار ما دارد

6

به صد جا کرده سعی نارسا منزل ‌تراشیها

و گرنه جادهٔ دشت طلب کی انتها دارد

7

که می‌خواهد تسلی از غبار وحشت‌آلودم

که چون‌ صبح‌ این‌ کف ‌خاکستر آتش‌ زیر پا دارد

8

سبب‌ کم نیست‌ گر بر هم ز نی ربط تعلق را

چو مژگان هر که ‌برخیزد ز خود چندین‌ عصا دارد

9

حقیقت ‌واکش نیرنگ هر سازی‌ست مضرابی

تو ناخن جمع ‌کن تا زخم ما بینی چها دارد

10

به خجلت تا نیاید وام معذوری اداکردن

نماز محرمان پیش از قضا گشتن قضا دارد

11

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل

که خاک از بهر خوردن بیش از آتش اشتها دارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کسی تاب خدنگ غمزه آن دلربا دارد

که چون آیینه از جوهر زره زیرقبا دارد

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2902

مغیلان پای نازک طینتان را در حنا دارد

چه غم دارد زخار آن کس که آتش زیر پا دارد؟

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2903

کجا رخسار او تاب نگاه آشنا دارد؟

که آن گل خار در پیراهن از نشو و نما دارد

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2904

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد

خرام موج‌گوهر پا به دامان حیا دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 971

تصور جوهر اکاهی قدرت‌کجا دارد

بهار فضل آن سوی تعقل رنگها دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 973

رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد

که زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 975

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد

بروب‌رفتن ز خود چون شمع ‌ر هرعضوپا دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 976

گهی بر سر،‌ گهی در دل‌،‌ گهی در دیده جا دارد

غبار راه جولان تو با من‌ کارها دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 977

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور