غزل شمارهٔ 1399

Toggle stanza 1
مبصّران حقیقت‌ که سر به سر هوشند
1

مبصّران حقیقت‌ که سر به سر هوشند

به رنگ چشمهٔ آیینه فارغ از جوشند

2

نی‌اند چون صدف از شور این محیط آگاه

ز مغز خشک کسانی‌ که پنبه در گوشند

3

علاج حیرت ما کن که رنگ‌باختگان

شکست خاطر آیینه خانهٔ هوشند

4

زبان بیخودی رنگ کیست دریابد

شکستگان همه تن ناله‌های خاموشند

5

مرا معاینه شد ز اختلاط قمری و سرو

که خاکساری و آزادگی هم‌آغوشند

6

ملایمت نشود جمع با درشتی طبع

که عکس و آینه با یکدگر نمی‌جوشند

7

به صبح عیش مباش ایمن از سیه‌روزی

مدام سایه و مهتاب دوش بر دوشند

8

ز شوخ‌چشمی خویشند غافلان محجوب

برهنه است دو عالم اگر نظر پوشند

9

تو هر شکست‌ که خواهی حوالهٔ ما کن

حباب و موج سراپا خمیدن دوشند

10

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل

که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور