Toggle stanza 1
آن را که ز خود برد تمنای سراغش
1

آن را که ز خود برد تمنای سراغش

چون اشکِ تر از رفتنِ خود کرد ایاغش

2

هر چرب‌زبانی که به شوخی علم افراشت

کردند چو شمع از نفسِ سوخته داغش

3

رحم است بر آن خسته‌ که چون آهِ ندامت

در گوشهٔ دل نیز ندادند فراغش

4

فریاد که در گلشنِ امکان نتوان یافت

صبحی ‌که به شب‌ها نکشد بانگِ ‌کلاغش

5

پیدایی حق ننگِ دلایل نپسندد

خورشید نه جنسی‌است که جویی به چراغش

6

این نشئه ز کیفیتِ جولان‌ که‌ گل کرد

تا ذره در این دشت به چرخ است دِماغش

7

حیرت‌چمنِ مستی و مخموری وهمیم

تمثال در آیینه شکسته‌ست ایاغش

8

در مملکتِ سایه ز خورشید نشان نیست

ای بیخبر از ما نتوان یافت سراغش

9

خاکسترت از دودِ نفس بال فشان است

آتش قفسِ فاخته دارد پر زاغش

10

از شیونِ رنگین وفا هیچ مپرسید

دل آن‌همه خون‌ گشت‌ که بردند به باغش

11

بیدل من و بزمی ‌که ز یکتایی الفت

خاکسترِ پروانه بود بادِ چراغش

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…