غزل شمارهٔ 1793
Toggle stanza 1آن را که ز خود برد تمنای سراغش
11
آن را که ز خود برد تمنای سراغش
چون اشکِ تر از رفتنِ خود کرد ایاغش
22
هر چربزبانی که به شوخی علم افراشت
کردند چو شمع از نفسِ سوخته داغش
33
رحم است بر آن خسته که چون آهِ ندامت
در گوشهٔ دل نیز ندادند فراغش
44
فریاد که در گلشنِ امکان نتوان یافت
صبحی که به شبها نکشد بانگِ کلاغش
55
پیدایی حق ننگِ دلایل نپسندد
خورشید نه جنسیاست که جویی به چراغش
66
این نشئه ز کیفیتِ جولان که گل کرد
تا ذره در این دشت به چرخ است دِماغش
77
حیرتچمنِ مستی و مخموری وهمیم
تمثال در آیینه شکستهست ایاغش
88
در مملکتِ سایه ز خورشید نشان نیست
ای بیخبر از ما نتوان یافت سراغش
99
خاکسترت از دودِ نفس بال فشان است
آتش قفسِ فاخته دارد پر زاغش
1010
از شیونِ رنگین وفا هیچ مپرسید
دل آنهمه خون گشت که بردند به باغش
1111
بیدل من و بزمی که ز یکتایی الفت
خاکسترِ پروانه بود بادِ چراغش
Sources
Persian text source: Ganjoor

