غزل شمارهٔ 676
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
11
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
از آینه تاکنج تغافل سفر اوست
22
تمکین چقدر منفعل طرز خرام است
نه قلزم امکان، عرق یک گهر اوست
33
دیوانه و عاقل همه محو است در اینجا
از هرچه خبر یافتهای بیخبر اوست
44
هرچندکه عنقا، ز خیال تو برون است
هر رنگکه داری به نظر نقش پر اوست
55
ای گل چمن حیرت عریانی خود باش
این جامهٔ رنگی که تو داری به بر اوست
66
دل شیفتهٔ دیر و حرم شد چه توان کرد
بنگیست درین نسخه که اینها اثر اوست
77
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد
خوش باشکه خود را تو نمودن هنر اوست
88
دارند حریفان خرابات حضورش
جام می رنگیکه پری شیشهگر اوست
99
از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل
خورشید قدم آنچه ندارد سحر اوست
1010
زین بیش، عیار من موهوم مگیرید
دستیکه به خود حلقهکنم درکمر اوست
1111
بیدل مگذر از سر زانوی قناعت
این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

