غزل شمارهٔ 2108
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1به باغی که چون صبح خندیده بودم
11
به باغی که چون صبح خندیده بودم
ز هر برگ گل دامنی چیده بودم
22
به زاهد نگفتم ز درد محبت
که نشنیده بود آنچه من دیده بودم
33
چرا خط پرگار وحدت نباشم
به گرد دل خویش گردیده بودم
44
جنون میچکد از در و بام امکان
دماغ خیالی خراشیده بودم
55
اگر سبزه رستم و گر گل دمیدم
به مژگان نازت که خوابیده بودم
66
هنوزم همان جام ظرف محبت
نم اشک چندی تراویده بودم
77
شرر جلوهای کرد و شد داغ خجلت
به این رنگ من نیز نازیده بودم
88
قیامت غبار است صحرای الفت
من اینجا دمی چند نالیده بودم
99
ندزدیدم آخر تن از خاکساری
عبیری بر این جامه مالیده بودم
1010
ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود لغزیده بودم
1111
ندانم کجا رفتم از خویش بیدل
به یاد خرامی خرامیده بودم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

