غزل شمارهٔ 1402

Toggle stanza 1
قماش رنگ ز بس بی‌حجاب می‌بافند
1

قماش رنگ ز بس بی‌حجاب می‌بافند

به روی ‌گل ز دریدن نقاب می‌بافند

2

مباش منکر اسرار سینه‌ چاکی ما

به‌ کارگاه سحر آفتاب می‌بافند

3

ز زخم تیغ حوادث توان شدن ایمن

به جوشنی‌ که ز موج شراب می‌بافند

4

به یک نفس سر بی مغز می‌خورد بر سنگ

جدا ز پشم‌ کلاه حباب می‌بافند

5

درین چمن ‌که هوا داغ شبنم‌ آراییست

تسلّیی به هزار اضطراب می‌بافند

6

تو خواه مرگ شمر خواه زندگی اندیش

همین به طبع ‌کتان ماهتاب می‌بافند

7

کراست تاب رسایی بحث فرصت عمر

گسسته است نفس تا جواب می‌بافند

8

توان شناخت ز باریک‌ریشی انفاس

که در قلمرو هستی چه باب می‌بافند

9

کباب شد عدم ما ز تهمت هستی

بر آتشی‌ که نداریم آب می‌بافند

10

ز گفت‌وگو به غبارم نظر متن بیدل

که بهر چشم ز افسانه خواب می‌بافند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور