بخش 7 - الحكایة و التمثیل

Toggle stanza 1
آن غریبی را وزارت داد شاه
1

آن غریبی را وزارت داد شاه

یافت عمری در وزارت آب و جاه

2

عاقبت چون پیری آمد کارگر

خواست آن دستور دستوری مگر

3

گفت خواهم کرد عزلت اختیار

زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار

4

منع نکند پادشاه سرفراز

تا روم زینجا بجای خویش باز

5

میگذارم روز و شب در طاعتی

پس دعا میگویمت هر ساعتی

6

شاه گفتش تو که اول آمدی

در تهی دستی معطل آمدی

7

هرچه داری جمله کن تسلیم شاه

همچو اول روز رو زینجایگاه

8

چون تو اینجاآمدی دستی تهی

میروی با این همه گنج آنگهی

9

مرد گفتا گر وزارت ساختم

نقد عمرم در ره تو باختم

10

نقد من با من ده آن خویش گیر

ورنه تن زن ترک آن خویش گیر

11

کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز

باختم من در ره ملک تو نیز

12

چون همه سرمایه تو عمر بود

پس چرا بر باد دادی عمر زود

13

چون چنین سرمایه از دستت برفت

هرچه آن بودست یا هستت برفت

14

تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس

مردگان دانند قدر عمر بس

15

باز پرس از اهل گورستان تو نیز

تا چه میگویند از عمر عزیز

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…