بخش 6 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1بود کشتی گیر برنائی چو ماه
11
بود کشتی گیر برنائی چو ماه
سرکشان را سرنگون کردی براه
22
عاقبت از گردش لیل و نهار
شد ز یک مویش سپیدی آشکار
33
موی را بر کند و بر دستش نهاد
پس سرشک از چشم خون افشان گشاد
44
گفت در کشتی چو سرافراختم
سرکشان را سرنگون انداختم
55
ای عجب این موی سرافراختست
سرنگونم بر زمین انداختست
66
با همه مردان بکوشم وقت کار
نیستم در پیش موئی پایدار
77
ساختستم با بتر در صبح و شام
وز بتر بهتر همی جویم مدام
88
با بتر تا چند خواهی ساخت تو
در بتر بهتر چه خواهی باخت تو
99
بهترین چیزی که عمرست آن دراز
در بتر چیزی که دنیاست آن مباز
1010
ای بیک جو بهر دنیا جان فروش
بوده یوسف را چنین ارزان فروش
1111
چون تو یوسف را بجان نخریدهٔ
لاجرم او را بجان نگزیدهٔ
1212
یوسف جان را کسی سلطان کند
کو خریداری او از جان کند
1313
یوسف جانت عزیزست ای پسر
بهترت از وی چه چیزست ای پسر
1414
قدر یوسف کور نتواند شناخت
جز دلی پر شور نتواند شناخت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

