حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد

Toggle stanza 1
گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
1

گفت آن دیوانهٔ تن برهنه

در میاه راه می‌شد گرسنه

2

بود بارانی و سرمایی شگرف

تر شد آن سرگشته از باران و برف

3

نه نهفتی بودش و نه خانه‌ای

عاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای

4

چون نهاد از راه در ویرانه گام

بر سرش آمد همی خشتی ز بام

5

سر شکستش خون روان شد همچو جوی

مرد سوی آسمان برکرد روی

6

گفت تا کی کوس سلطانی زدن

زین نکوتر خشت نتوانی زدن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور