حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد
Toggle stanza 1گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
11
گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
در میاه راه میشد گرسنه
22
بود بارانی و سرمایی شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
33
نه نهفتی بودش و نه خانهای
عاقبت میرفت تا ویرانهای
44
چون نهاد از راه در ویرانه گام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
55
سر شکستش خون روان شد همچو جوی
مرد سوی آسمان برکرد روی
66
گفت تا کی کوس سلطانی زدن
زین نکوتر خشت نتوانی زدن
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

