حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید
Toggle stanza 1بود در کاریز بیسرمایهای
11
بود در کاریز بیسرمایهای
عاریت بستد خر از همسایهای
22
رفت سوی آسیا و خوش بخفت
چون بخفت آن مرد حالی خر برفت
33
گرگ آن خر را بدرید و بخورد
روز دیگر بود تاوان خواست مرد
44
هر دو تن میآمدند از ره دوان
تا بنزد میر کاریز آن زمان
55
قصه پیش میر برگفتند راست
زو بپرسیدند کین تاوان کراست
66
میر گفتا هرک گرگ یک تنه
سردهد در دشت صحرا گرسنه
77
بی شک این تاوان برو باشد درست
هردو را تاوان ازو بایست جست
88
با رب این تاوان چه نیکو میکند
هیچ تاوان نیست هرچ او میکند
99
بر زنان مصر چون حالت بگشت
زانک مخلوقی به دیشان برگذشت
1010
چه عجب باشد که بر دیوانهای
حالتی تابد ز دولت خانهای
1111
تا در آن حالت شود بیخویش او
ننگرد هیچ از پس و از پیش او
1212
جمله زو گوید، بدو گوید همه
جمله زو جوید، بدو جوید همه
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

