(22) حکایت سلطان محمود با مظلوم
Toggle stanza 1مگر محمود میشد بامدادی
11
مگر محمود میشد بامدادی
کسی آمد وزو میخواست دادی
22
فغان میکرد و پیشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
33
یکی پرسید کان مظلومت ای شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
44
عنان نکشیدی آنگه باز هیچی
کنون پس این عنان بهر چه پیچی
55
شهش گفتا که بودم آن زمان مست
که بگرفت او عنان من بیک دست
66
کنون هر موی این مظلوم دستیست
که از هر موی وی بر من شکستیست
77
چو چندین دست بینم در عنانم
اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟
88
گرفتارم میان این همه دست
نمیدانم که چون بیرون توان جَست
99
چو افتادن درین ره سودِ مردست
بیفتد هر که اینجا اهل دردست
1010
بلندی چون درین ره پست گیرند
عنان پادشه بی دست گیرند
1111
کسی باید بخون درگشته صد بار
که تا گردد ز افتادن خبردار
1212
کسی کاندر میان ناز باشد
کجا برهاندش دَر باز باشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

