(21) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه
Toggle stanza 1سپهداری برای کوتوالی
11
سپهداری برای کوتوالی
بجائی قلعهٔ میکرد عالی
22
یکی دیوانهٔ آمد پدیدار
به پیش خویش خواندش آن سپهدار
33
بدو گفتا ببین کین قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
44
ازین قلعه کسی کاعزاز دارد
ببین تا چه بلا زو باز دارد
55
زبان بگشاد آن دیوانه حالی
بدو گفتا تو مردی تیره حالی
66
بلا چون ز آسمان میافتد آغاز
بقلعه میروی پیش بلا باز
77
بلای خویشتن چون تو تمامی
بلائی نیز مطلب ای گرامی
88
ز خویش و از بلای خویش آنگاه
خلاصی باشدت کلّی درین راه
99
که افتاده شوی و پست گردی
نمانی زنده تا که هست گردی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

