(20) حکایت دیوانۀ چوب سوار
Toggle stanza 1یکی دیوانه چوبی بر نشسته
11
یکی دیوانه چوبی بر نشسته
بتگ میشد چو اسپی تنگ بسته
22
دهانی داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فکنده
33
یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه
چنین گرم ازچه میتازی تودر راه
44
چنین گفت او که در میدانِ عالم
هوس دارم سواری کرد یک دم
55
که چون دستم فرو بندند ناکام
نجنبد یک سر مویم بر اندام
66
اگر هستی درین میدان تو بر کار
نصیب خویشتن مردانه بردار
77
چو از ماضی و مستقبل خبر نیست
بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
88
مده این نقد را بر نسیه بر باد
که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
99
چو یک نقطهست از عمر تو بر کار
هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
1010
خوشی با نقدِ این الوقت میساز
چو بیکاران به پیش و پس مشو باز
1111
اگر تو پس روی و پیش آئی
بلای روزگار خویش آئی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

